بی تو یک کوه ِزمستان ز بلا لبریزم
گر که شیرینیِ آن لب نچِشَم عُمانم
گر تو یارم نشوی آدمک شالیزم
تو چو آزادی و من یکدله خاطرخواهت
که اگر دست نیازم به تو من کهریزم
تو همان چشمه ابی که اگر گِل بشود
آبسالی شوم و از همه میپرهیزم
بی سبب نیست بهاری چوتو در پیش من است
تا من از خوابِ زمستانی خود برخیزم
شهریارم من و این شهر مرا یار نبود
بی گمان تلخ ترین واقعه تبریزم
مجموعه اشعار تهی...ما را در سایت مجموعه اشعار تهی دنبال میکنید
برچسب: واقعه تلخ, نویسنده: بازدید: 19