
با تو هوشیارترین خاطره پائیزیم بی تو یک کوه ِزمستان ز بلا لبریزم گر که شیرینیِ آن لب نچِشَم عُمانم گر تو یارم نشوی آدمک شالیزم تو چو آزادی و من یکدله خاطرخواهت که اگر دست نیازم به تو من کهریزم تو همان چشمه ابی که اگر گِل بشود آبسالی شوم و از همه میپرهیزم بی سبب نیست بهاری چوتو در پیش من است تا من از خوابِ زمستانی خود برخیزم شهریارم من و این شهر مرا یار نبود بی گمان تلخ ترین واقعه تبریزم...
ادامه مطلب