پرده میکشن جلو چشمت
حصر یک فکر توی یک شیشه
حجم سبز تموم پنجره ها
پشت این پرده سرزنش میشه
با یه باور به اخر دنیا
به قدم هام تو کوچه میخندم
پشت این خنده توی قفس
چشمامو به گریه میبندم
وقتی اروم و بی صدا میکشم
نقش ازادگی رو پشت قفس
دیگه فرقی نمیکنه شعرم
بوی عشق میده یا بوی هوس
وقتی میترسم حتی از سایه م
همه چی مثل مرگ نزدیکه
"مرگ جزئی از زندگیم شده"
زندگی مون چه قدر تاریکه
وقت تقسیم عشق و خوشبختی
منو هرجور نوشت "من" نیستم
با الف.بایِ اسمِ ابراهیم
من همیشه اخر لیستم
پاتونو جای پای من نذارین
من یه مینم عمل نکرده تو خاک
مثل یک لاکپشت پیرم که
زندگی شو فرار کرده تو لاک
مجموعه اشعار تهی...ما را در سایت مجموعه اشعار تهی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 24